اشکهایت
اشکهایت را گم نخواهی کرد.
آنها پرزهای ملافه های سفید را سیراب می کنند
و آرام در زیر آفتاب خشک می شوند!
اشکهایت را گم نخواهی کرد.
آنها پرزهای ملافه های سفید را سیراب می کنند
و آرام در زیر آفتاب خشک می شوند!
هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب.
تنها امیدِ عروسک های گلی
برای رهایی از انسانیت و بازگشت به خانة مادری
چه برف سفیدی نشسته پشت پنجره
اگه یه جورایی شانس بیارم وایندفعه آزاد بشم
همه ی آشناهام میگن:" دیدی!بالاخره ولش کردن"
اونوقت حتما میرم جنوب
آخه یه موقعی!یه وقتی! اونجا به دنیا اومدم
اول یه سر می زنم به همه اون جاهای فراموش شده شهر کوچیکم
وبا احترام کلاهمو برمی دارم ، همون کلاه چروکیدمو
احوال پرسی می کنم با یکی،با یکی که حتی نمی شناسمش
با کسی که هیچ وقت هم سلولیم نبود
من می خوام که انگور، رو کف دستام
و سرم تو آغوش مادر پیرم باشه
من اونجا شاد میشم ،آره خیلی شاد.
اما حبس ابدی ها همشون میرند به شرق
وناپدید میشند هر کدومشون پشت سراون یکی
ولی من باید برم جنوب
من می خوام که همین الان تو جنوب بمیرم
اوه!چه برف سفیدی
قسمتی از اشعار الکساندر
پالیارنیک یک زندانی در سیبری روسیه
به خاطر باد کردن بادکنک های سفید
حالا دیگه سردمون نمیشه
دیگه ویترین مغازه ها پراز لباس آستین کوتاه شده و
لباسای زمستونی دارن خاک میخورند
دیگه مجبور نیستیم قرارها مونو تو مترو ودن خاآ بذاریم
آخه هوای مسکو دیگه گرم شده
سراغی از ما می گیرند؟
منی که در ندامتگاه تنهایی به دنبال لحظاتی می گردم
تنها یادی از خاطرات تسکینم میدهد
منی که پرهای بالهایم یادی از پرواز دارد
منی که تشنه یک لبخندم!
تشنه یک اواز حقیقی!
افسوس که لبخندشان
اری اوازشان
پشتوانه ای ندارد.
نخستین گام ان است که زندگی را همان گونه که هست بپذیری.
با این پذیر ارزو محو میگردد فشار و تنش محو میگردد نارضایتی محو میگردد:
احساس شادی میکنی بدون اینکه دلیل خاصی در میان باشد.
اوشو